تبليغاتX
عشق یعنی . . .

عشق یعنی . . .

تقدیم با عشق به آن یگانه ای که تک ستاره ی قلبم است و با تمام وجود دوستش دارم

 
اینکه میگم دوست دارم
اینکه میگم تو رو می‌خوام
اینکه میگم هر جا بری،تا اخرش باهات میام
اینکه میگم عاشقتم 
من تا همیشه باهاتم
اینکه میگم پیشم بمون،چه توی شادی چه تو غم
دروغ محض به خدا
من دیگه دوست ندارم
اسم تورو روی لبم از روی عادت میارم
دروغ محض به خدا
من دیگه دوست ندارم
تو یکی از همین روزا میرم و تنهات میزارم
 

+نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت12:25 بعد از ظهرتوسط پری | |


ديگه تو رو دوست ندارم عشقتو باور ندارم

آسون بريدي از دلم ديگه هيشكي رو ندارم

روياي با تو بودنو توي دلم گم مي كنم

با اين شباي بي كسي فقط مدارا مي كنم

تو برزخه نبودنت اينجا دارم من مي پوسم

توي جهنمي كه تو ساختي برام من مي سوزم

كابوسه هر شبه منه جاي خاليه تو پيشم

كاري ازم بر نمياد هر روز افسرده تر ميشم

.

.

.

نمي تونم ديگه تو رو دوستت داشته باشم عزيز

ديگه هيچ وقتي برنگرد خاطره هامو دور بريز

آسون ول كردي دلمو ديگه تو رو دوست ندارم 

ديگه نمي خوام من تو رو عشقي توي دل ندارم


+نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط پری | |


 ميدونم يه وقتائي دلت برام تنگ ميشه

تو خيابونو نگاه ميكني از، پشت شيشه

اونكه از پشت درختا ميگذره ، شايد منم

كه دارم تنهائي با ياد تو پرسه ميزنم

+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط پری | |


نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل دارد و،

پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

و دور از چشم او در دستهای دیگری احساس میکارند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه

 می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

در اینجا  کام میگیرند مردانش 
هوس ها را به نام عشق

و من با چشم خود دیدم سقوط ادمی از آدمیت را...

نیا اینجا برای پاکی ات دامی است گسترده...

نیا باران

من از اهل زمینم خوب میدانم بهای سادگی را با شکستن میدهند  این ها...

 همان هایی  که از عشق تو میمردند میمانند و میمیری!

نیا باران  زمین جای قشنگی نیست!

+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت8:57 بعد از ظهرتوسط پری | |

زن که باشی

گاهی کم می آوری

دست هایی را که 

مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که 

استحکام آغوششان

لمس آرامش را 

به همراه دارد.


دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی...
پناه ببری...
ضعیف باشی...


دست خودت نیست
زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی 
دستهایت را
شاید 
عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت
باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....


دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی
و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که 
او 
خوشبخت باشد.


دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.


میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شالش دور گردنش..ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت8:56 بعد از ظهرتوسط پری | |

نیازو تو خودم کشتم /که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی/ که هرگز وانشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم/ که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم /نیفتد خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی /دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم /بیا و امتحانم کن....

غرور ای ناجی ِ حرمت /تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من /تو در من خودنمایی کن

من آن خورشید زرپوشم /که با ظلمت نمی جوشم 

بجز آغوش دریا را /نمی گیرم در آغوشم

من آن دیوان پربارم/ که در خود واژه ها دارم

درون دشت اندیشه /به غیر از گل نمی کارم

من آن ابر بهارانم /که از خاشاک بیزارم

بجز بر چهره ی گلها /نمی گِریَم نمی بارم


+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت8:55 بعد از ظهرتوسط پری | |

تو فقط می خوای بری, بری هر جایی شده
رد پاهات روی برف چه تماشایی شده

قدمای اولت یه کم آهسته تره
توو دلم می گم خدا, یعنی میشه که نره؟

اینا تقصیر تو نیست , من یکم کهنه شدم
منه پیر نخ نما,منه بیزار از خودم

وسطای راهی و...توی این هوای سرد
تو دلم گفتم خدااااا...به عقب نگاه نکرد؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت8:42 بعد از ظهرتوسط پری | |

روز اول آشنائی

روز دوم باز خوانی

روز سوم عاشقی و باز تابی

روز آخز هم جدائی

این همه آخر یک همصحبتی ست

آخر یک داستان عاشقی ست

عاشقی – یا نه هوس بی خود شدن

از همه جستن بریدن خوار شدن

روز های پر ز مهر و عاطفه

روز ها سر شار از هر خاطره

آخر هم از خود بریدن عاشقی ست

عشق نیست این آخر دیوانگی ست

آخر یک داستان عاشقی ست

آخر هر عاشقی آوارگی ست

+نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط پری | |

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدیم

شانه بالا زدنت را،

-        بی قید -

و تکان دادن دستت که،

       - مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

               - عجیب!

                 عاقبت مرد؟

                        - افسوس!

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

               « چه کسی باور کرد

                 جنگل جان مرا

                آتش عشق تو خاکستر کرد...

+نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت2:34 بعد از ظهرتوسط پری | |

+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت9:5 بعد از ظهرتوسط پری | |

تو كه نيستي پيشم اينجا انگاري نفس ندارم
تو نباشي من ميميرم راه پيش و پس ندارم
دارم از تو مي نويسم تويي كه دوستم نداري
هميشه منو با غمها ميري و تنها ميذاري
بي تو اينجا خيلي تنهام دارم اين گوشه مي پوسم
كاش ميشد كه بر ميگشتي تا كه دستاتو ببوسم
كم كن اين فاصله ها رو دارم از نفس مي افتم
كاش صدامو مي شنيدي كاش ميشد به پات بيفتم
تو وجود سرد و خسته ام ديگه هيچ حسي ندارم
تو نباشي من ميميرم بذار با تو جون بگيرم

+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت7:26 بعد از ظهرتوسط پری | |

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري که مرا ياد کند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطايي کردم

که زمن رشته ي الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست؟

هر کجا مينگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد که مرا دريابد

ورنه درديست که مشکل برود!

تا لبي بر لب من ميلغزد

ميکشم آه ، که کاش اين او بود

کاش اين لب که مرا ميبوسد

لب سوزنده آن بدخو بود...

ميکشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش؟

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش؟

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه اي از رويش شد

با که گويم ستم عشقش را؟

مادر اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چه کارم آيد اين زيبايي؟

بشکن اين آيينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خودآرايي؟

در ببنديد و بگوييد که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست

فاش گوييد که عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد که پيغام از کيست؟

گر از او نيست، بگوييد آن زن

ديرگاهيست در اين منزل نيست!


 

+نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت0:2 قبل از ظهرتوسط پری | |

روز اول پیش خود گفتم ,دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم, لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما, بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت, باز زندانبان خود بودم
روزها رفتند و من دیگر, خود نمی دانم کدامینم
ان من سر سخت مغرورم؛ یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان؛ می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید, عاقبت روزی به دیدارم

+نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط پری | |

در میان من و تو فاصله هاست
. گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
. تو توانایی بخشش داری
. دستهای تو توانایی آن را دارد
. که مرا
. زندگانی بخشد
. چشمهای تو به من میبخشد
. شور وعشق و مست
. و تو چون مصرع شعری زیبا
. سطر برجسته ای از زندگی من هستی


در میان من و تو فاصله هاست
. گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
. تو توانایی بخشش داری
. دستهای تو توانایی آن را دارد
. که مرا
. زندگانی بخشد
. چشمهای تو به من میبخشد
. شور وعشق و مست
. و تو چون مصرع شعری زیبا
. سطر برجسته ای از زندگی من هستی

+نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط پری | |

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست ....
لحظه دیدار است......
که مبادا دیدار شیرین امروز .....
خاطره تلخ فردا باشه.....

+نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت7:14 بعد از ظهرتوسط پری | |